تبليغاتX
پشت کوچه ی علی چپ
هفته ی گذشته وقتی در وبلاگ دوستان و پست های جدید و قدیم شان پرسه می زدم یادم افتاد که میلاد من را به بازی ای دعوت کرده. شرمنده میلاد جان، دیر شده است می دانم، اما من و تو که این حرف ها را نداریم


اگه قرار بود دوباره متولد بشي و مي تونستي مکان تولد و رشته و شغلتو انتخاب کني ، چه انتخابي مي کردي ؟
تنها مقطعی که دوست دارم یک بار دیگر تجربه اش کنم سال های دبیرستان است، مخصوصا دوم. پس امیدوارم هرگز دوباره متولد شدنم اتفاق نیوفتد چون اصلن دل خوشی از آن دوران ندارم.
وقتی پدر آدم نظامی باشد و جایت ثابت نباشد دیگر چه فرقی می کند کجا به دنیا بیایی. یک سال اینجا، چهار سال بعد جای دیگر. مهم کجا بودنم است که از این 17-18 سال سکونت در دزفول راضی ام.
رشته و شغلم را دروغ چرا فقط به خاطر بازار کار و درآمدش انتخاب کرده ام. اگر مطمئن بودم برای همه ی رشته ها کار پیدا می شود بدون شک یا فلسفه می خواندم یا ادبیات.

حاضري يه سال فلج کامل باشي ، در عوض جون يه آدمو نجات بدي ؟
گفتنش خیلی راحت است اما در عمل ... . نمی دانم باید در شرایط اش قرار بگیرم و ببینم آدم اش کیست. اگر به جای فلج شدن، مردن در سوال بود راحت تر می توانستم با آن کنار بیایم.

تو زندگي شخصيت ( نه اجتماعي ! ) انقد از کسي بدت مياد که راضي به مرگش باشي ؟
سه نفر هستند که برای مرگ شان لحظه شماری می کنم. خودم جراتش را ندارم اما اگر همین امروز آدم اش  پیدا شود، حاضرم بعد از اینکه دست اش را بوسیدم، ریز تمام نقشه های قتلی را که برایشان کشیده ام، دو دستی تقدیم اش کنم و بگویم " مو لای درزش نمیره، 2 ساله که دارم بش فکر می کنم".

اگه خونت آتيش بگيره و تو فقط بتوني يه چيزو ( از وسايل شخصيت ) برداري ، اون چيه؟
از آنجایی که طراح این بازی یک بانوی متشخص است و اصولا خانم ها بیشتر از یک کار را نمی توانند در آن واحد انجام دهند این عبارت "فقط یه چیز" به صلاحدید بنده حذف و عبارت آخر سوال هم به "اونا چین؟" تغییر پیدا می کند.
اتاقم که آتش بگیرد احتمالن باید یا باید کور باشم که بگذارم آتش سوزی گسترش پیدا کند و یا باید خواب باشم. پس احتمالا طراح محترمه این نکته ی ظریف را به صورت کاملا "زیر پوستی" مطرح کرده است.
بیدار که بشوم با آرامش سازها را توی کاورشان می گذارم. اصلا هم هول نمی شوم. در حالی که مرتب با خودم می گویم "ای بابا مرگ و زندگی دست خداست" با زیپ یکی از کاورها - که یک ماه است می خواهم عوضش کنم تا موقع بستن اینقدر گیر نکند - کلنجار می روم. یکی را روی دوشم می اندازم و دیگری را دستم می گیرم. شلوارکم جیب ندارد پس موبایلم را توی شورتم می اندازم و عکس "هیلاری داف" را هم می گذارم زیر بغلم و در حالی که از پله ها پایین می روم داد می زنم "آتیش آتیش".
آها راستی؛ شما که غریبه نیستید اگر دیدم آتش هنوز نزدیک کامپیوترم نرسیده و کمی دیگر وقت دارم، می روم و لبخند بر لب به تلافی همه روزهایی که هنگ می کرد و بالا نمی آمد آن کاری را که 4-5 سال است آرزویش را دارم انجام می دهم.
انصافا اگر قرار بود کامپیوترتان در آتش بسوزد٬ تازه هم از خواب بیدار شده بودید و آتش هم کنارتان در حال زبانه کشیدن بود، توی کیس اش نمی شاشیدید؟

آخرين باري که خدا رو از ته دل شکر کردي کي و به خاطر چي بود ؟
چند روز پیش که عقرب روی انگشت پایم آمد اما نزد.
سومین عقرب در آن هفته بود. در این فصل، شب هایی که باد است عقرب ها بیشتر دیده می شوند؛ مخصوصا اطراف خانه ی ما که زمین های خالی زیاد است. دو تای قبلی را کشتیم، یکی را که در توالت گیر کرده بود بابا با شلنگ آب به درون چاه فاضلاب تبعید کرد. دیگری را هم که در خانه بود خودم با "مگس کش" خوار و ذلیل اش کردم. این یکی اما کنار کفش های دم در بود. وقتی خواستم پا رویش بگذارم و قلنجش را بشکنم نمی دانم چطور در رفت و آمد روی پایم. فکر می کنم خدابیامرز از شنیدن فریاد من هول کرد. لابد همان موقعی که پایم را عقب کشیدم و دوباره رویش گذاشتم با خود می گفته " نزدم هنووز، این کولی بازیا چیه درمیاری مرتیکه؟"

آخرين بدشانسي ( يا قوانين مورفي ) که واست اتفاق افتاده ؟
اینجاست که معلوم می شود طراح ما یک نابغه است!  به خاطر این، نام حاج آقا مورفی را توی پرانتر گذاشته تا امثال منی که اهل مطالعه نیستند و نمی دانند قوانین ایشان چیست، از رویش بپرند.
آخرین بدشانسی ام مربوط به جمعه می شود. چند هفته ای بود که به هر دری می زدم بلکه بتوانم جایزه ام را - بابت برگزیده شدن نشریه در جشنواره ی امسال – بگیرم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه معاونت دانشجویی روز جمعه گفت 500هزار تومانی که آمده نقدی نیست و به صورت بودجه ای تعریف شده برای انجمن علمی آمده ! دروغ نمی گفت، بدشانسی خودم بود.


آخرين خوش شانسي که واست پيش اومده ؟
هفته ی گذشته وقتی فهمیدم مادرم عمل کرده، از اینکه هیچکس به من چیزی نگفته حسابی ناراحت بودم؛ اما وقتی فهمیدم اوضاع بیماری اش چقدر وخیم و تصمیم عملش هم چقدر اتفاقی بوده به خوش شانسی خودم پی بردم و حسابی شرمنده ی "اوس کریم" شدم.


از پیوندهای وبلاگم پیداست که برای دعوت کردن دیگران به بازی خیلی دستم باز نیست. توکای مقدس  آنقدر بزرگ است که روی دعوت کردن اش را ندارم، خانوم معلم هم که طراح است و میلاد هم خودش نوشته. این چریک کوچولو هم ظاهرا به خودش قول داده تا روی کار نیامدن یک دولت لیبرال دموکرات دستش را به قلم نبرد. می ماند یک نفر٬ هرچند که اصولا کار درست و باکلاس و از این صوبتا است، اما احتمالا دعوت مرا قبول خواهد کرد. سمیه گروسی نژاد حالا نوبت توست که به سوالات این مبتکر و مبدع و نابغه ی 20 ساله جواب دهی ...

نوشته شده توسط در سه شنبه نوزدهم آبان 1388
"چطوری آقا؟ اوضاع و احوال؟"
اس ام اس دیشب اش را صبح دیدم. جواب دادم " عالی ام، توپ توپ مثل همیشه". اما نبودم.
می خواستم صبح زود بیدار شوم بلکه بتوانم به تلافی این یک هفته که درد کمر زمین گیرم کرده بود کمی درس بخوانم اما این درد لعنتی باز هم امان نداده بود و دوباره خوابیده بودم. جوابش را آنطور دادم که هم ذهن او به خاطر من مشغول نشود و هم اینکه کمی به خودم تلقین کرده باشم. شنیده ام خوب و بد شدن لحظه ها نتیجه ی افکار خودمان است!
پس قاعدتا باید مثبت اندیش بود، زندگی است دیگر
دراز می کشم. پاهایم را روی مبل می گذارم و سرم را زمین، تا جایی که دستم خسته نشود توضیحات و مثال های حل شده ی کتاب ریاضی را که جلوی صورتم گرفته ام می خوانم؛ خسته که شدم، بر می گردم و خودم سوال ها و تست ها را حل می کنم. روش خوبی است. هم کمر دردم کمتر می شود و هم تنوعی بین درس خواندن دارم. مثلا می توانم وقت هایی که سخت بودن سوالی کلافه ام می کند، خودم را دلداری بدهم که " اشکالی نداره، چند لحظه دیگه می تونی لنگ هاتو بدی هوا و تئوری بخونی!". جذاب نیست؟ مطمئنم هیچکدام از رقیبانم شانس استفاده از چنین تکنیک بدیعی را ندارند!
زندگی است دیگر، باید مثبت اندیش بود
ساعت 10 کلاس جبرانی است و من هم حال و حوصله ی منتظر اتوبوس ماندن را ندارم. از بابا می خواهم برساندم. او هم اوضاع و احوالی بهتر از من ندارد. این را وقتی که سوار ماشین می شویم مطمئن شدم، نه حرفی، نه مثل همیشه شوخی ای ! چند لحظه بعد که به حرف می آید معلوم می شود خواب پدرش را دیده. خوابش را تعریف می کند و تا دم در دانشگاه، عین 10 دقیقه اش را بی صدا گریه می کند. پیاده که می شود خدا را شکر می کنم. بابت چی؟ نمی دانم.
زندگی است دیگر باید مثبت اندیش بود
به کلاس که وارد می شوم هیچکس نیست. چند دقیقه ای می مانم، باز هم خبری نیست. به سمت آموزش که می روم کاغذ روی برد را می بینم که با ماژیک قرمز رویش نوشته " کلاس دکتر...تشکیل نمی شود". ناخودآگاه می گویم " پفیوز". دختری که چند قدم آن طرف تر است می شنود و با تعجب نگاهم می کند. مهم نیست. فعلا مهم این است که من آدم خوش شانسی هستم که موقع آمدن کتاب ریاضی را توی کیفم ام گذاشتم. حالا می توانم تا ساعت 3 که بیکارم روی صندلی های سرد و خشک سالن مطالعه بنشینم و همزمان هم از حل تست های ریاضی لذت ببرم و هم از کمر درد.
زندگی است دیگر باید مثبت اندیش بود
ساعت سه که با سرویس ها به خوابگاه می روم جدا به بختیار بودن خودم ایمان می آورم. هفته ی گذشته که نیامده بودم ظاهرا ساعت کلاس عوض شده و از این به بعد سه شنبه ها برگزار می شود. این را یکی از همکلاسی ها تلفنی می گوید. روی یکی از بلوک های سیمانی محوطه خوابگاه می نشینم. فکرم همه جا می رود و برمی گردد سر جای اولش مثل بومرنگ. چند لحظه بعد یکی از بچه های معماری را می بینم که ویولن به دست چند متر آن طرف تر بساط اش را پهن می کند و شروع می کند به تمرین. متوجه حضور من نمی شود. صدای سازش فوق العاده است، نواختنش معرکه. مثل معتادهای تازه ترک کرده با تمام وجودم احساس درماندگی می کنم. وقتی دوباره یاد تمرین های گروه و کنسرت 16آذر می افتم تا ته می سوزم. اما چه می شود کرد، زندگی است دیگر...

 

نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
ظهر جمعه
پس از تماس های مکرر پسر با شیخ – که هم مسلک درویشی اش شهره خاص و عام بود و هم استاد موسیقی پسر – و نیز پیرو  گلایه های شیخ بابت خجالتی بودن پسر و کم رویی اش، این بار پسر به محضر شیخ آمدندی تا هم عرض ادبی بکنندی و هم تا موقع کنکورش کلاس آمدن و ساز زدن را بپیچانندی.
اما رودست خورده بودندی و اکنون خود را بین هفت هشت نفر مرد سبیل کلفت - که هر کدام شان در درویشی و تنبور نوازی دستی بر آتش داشتند – یافته بودندی. صحبت ها و تمرین ها مثل همیشه بودندی اما آخرش نه. شیخ - سلام الله - که "شاخ محبت" اش پیر و جوان نمی شناخت – موقع خداحافظی محض باز کردن روی پسر پیشنهاد دادندی که جمعه ی بعدی همگی در خانه ی پسر به صرف ناهار چتر بشوندی! جماعت اهل دل هم که دو تا اندیمشکی بودندی و 5تایشان دزفولی، با کمال میل پذیرفتندی و بسیار نعره ها بزدندی.
پسر که همچون "خر در گل مانده" نه راه پس داشتندی و نه راه پیش، نیش اش را تا بنا گوش باز بکرد و بدین سان مراتب مسرت خود را به جماعت اهل حق اعلام داشت.


عصر همان روز
پسر در حالی که رنگ به رخساره نداشتندی، به نزد پدر برفت و پس از درود و کرنشی چند، چنین بگفت :
- آه ای پدر، دستم به شلوار کردی ات. جمعی از دراویش و مردان حق آدینه روز برای ناهار به خانه مان خواهند آمد. تو خود می دانی که مادر در خانه نیست و تنها من هستم و تو و خدای تبارک و تعالی. الهی قربانت شوم چه خاکی باید بر سرمان کنیم؟
پدر که از این همه رودربایستی پسر شگفت زده بودندی، اندکی تامل بکرد و دستی بر محاسن بکشید و بگفت :
- شگفتا که هیچ کار خدا بی حکمت نیست. درست است که هنوز دولت کریمه حقوق های بازنشسته ها را نداده، اما دل آسوده دار که مرغی فربه را برای چنین روزی در کشوی پایین فریزر پنهان کرده بودم. همان را به سیخ می کشیم و در معیت این مردان خدا می زنیم به بدن.
پسر شاد و خوشحال، همچون "خر تی تاپ خورده" در حالی که روی زمین بند نمی شدندی جفتک زنان به سمت اتاق اش بشد تا کمی درس بخواند؛ در حالی که زیر لب این ذکر را زمزمه می نمود
                                           " درسته پول ندارم / ولی خب دل که دارم "


صبح 5 شنبه
پسر که بعد از گذشت یک هفته همچنان از ذکاوت پدرش " خر کیف" بودندی، موبایل اش را برداشتندی و " یا هو" کنان شماره ی شیخ را بگرفتندی و پس از کمی تعارفات عارفانه چنین بگفتندی :
- یا شیخ الهی قربان کراماتت بروم، تو خود می دانی که مادرم به مسافرتی اجباری رفته و اکنون در خانه مان تنها من هستم و پدر و خدای تبارک و تعالی. جسارت نباشد اما حضرت شیخ که هیچ، هفت جد و آباد شیخ هم اگر بخواهند بیایند، پدر زودتر از 9 از خواب برنمی خیزد. این حقیر هم که تا ساعت 12 سر جلسه ی آزمون ماهان هستم. منت نهاده و همان 12 به بعد قدم رنجه کرده و خانه ی ما را غرق در نور برکت نمایید.
- علی یارت پسر، خدمت تان خواهیم رسید. ولی قرارمان یادت نرود، فقط یک نوع غذا. سفره ی پادشاهی نیندازی که سخت دلگیر خواهیم شد...
پسر که با شنیدن این حرف ها قند توی دلش آب می شد، کم نمی آورد و هی تعارفات عارفانه جر دادندی، تا اینکه شیخ آنچه را که نباید، بگفت
- راستی تا یادم نرفته این نیز بگویم، هیچ کدام از ما مرغ نمی خوریم. حال که می گویی تعارفی با هم نداریم، این را بگفتم که راحت تر باشیم. خود را به زحمت نیندازید، غذای ساده هم برای جسم خوب است و هم برای روح. خورشت، خورشت بادمجان را همه مان دوست داریم و به راستی که با بلعیدن هر لقمه اش روح مان به عرش اعلی سیر می کند.
پسر در حالی که دست و پایش یخ زده بود و به گوشه ی اتاق خیره شده بود به بقیه ی حرف های شیخ گوش می کرد.

 

همان روز، دو سوت بعد از تمام شدن تلفن
پسر که به نزد پدر رسید او را در حالی که پیاله ای چای در دستش بود و به آهنگ "همه چی آرومه" شبکه ی pmc گوش می داد، بسیار دپرس بیافت
- آه ای پدر چه نشسته ای که خدای تبارک و تعالی دگر بار ما را در بوته ی آزمایش نهاده !
- الهی قربانت بروم چه شده؟ جان به لبم کردی، برای مادرت اتفاقی افتاده؟
- قربانت شوم تو هم که کشتی ما را با این همسرت، یک هفته نیست که رفته، امواتمان را جلوی چشمان مان آورده ای. آن جعبه ی جادو را خاموش کن تا بگویم
داستان را که تعریف کرد، هردویشان بسیار نعره ها بزدندی و موی از سر بکندندی و آب از دیدگان فرو بریختندی...

پس از چند لحظه سکوت
- دلمان خوش بود که درویش اند و به تکه نانی قانع، مرغ نخوردن شان دیگر چه صیغه ای است؟
پدر که گوشه ای کز کرده و در بحر مکاشفت مستغرق بود، دستی به محاسن اش بکشید و بگفت
- تو ای پسر، سرد و گرم روزگار نچشیده ای؛ هیچ کار این جماعت اهل حق بی حکمت نیست. لابد بیم آن دارند که با خوردن گوشت ماکیان، روح شان هم خوی آنان گشته و دیگر شوق به پرواز جای اش را به تخم گذاری بدهد. اکنون تو ای پسر خود بگو کدام برای تو نیکوتر است، پرواز کردن یا تخم گذاشتن؟
پسر لختی تامل کرد و در حالی که سر تکان می داد و تنش "مور مور" می شد بگفت
- به درستی که پرواز کردن درد کمتری دارد
این را که گفت، دگر بار هردویشان نعره های بسیار بزدندی و بگریستندی...

نعره ها و "این صوبتا" که تمام شد، پدر با چهره ای مصمم بگفت
- و اکنون تو ای پسر، دل آسوده دار که به لطف حق از این آزمایش نیز سربلند بیرون خواهیم آمد. از دوران مجردی اندکی آشپزی یادم مانده، یک بسته گوشت هم که داریم، با همان قورمه سبزی ای چیزی درست می کنیم
- الهی قربانت بروم از آن دوران حداقل سی و دو سه سال می گذرد؛ تو خود خوب می دانی که جماعت دراویش طبع شان لطیف است. لوبیای نپخته روی دلشان بماند و نفخ کنند، لعن و نفرین مان می کنند، آنوقت خشتک مان چونان عمامه ای دور سرمان همی خواهد پیچید ها...
تذکر پسر تمام نشده بود که دگر بار صدای نعره فضای خانه را - که شما خوب می دانید تنها پدر در آن بود و پسر و خدای تبارک و تعالی – پر کرد، منتهی این بار فقط پدر نعره زدندی و پسر "کپ" کرده بودندی.

 

عصر پنج شنبه
پسر در حالی که همچون مرغی سرکنده از یک طرف اتاقش به دیگر سو می پرید، به ناگاه ایستاد و چون شکلک "دونقطه دی" یاهو مسنجر نیش اش تا بناگوش باز شد. گوشی را برداشت و شماره ی خواهرش را بگرفت و پس از احوال پرسی های خواهرانه و برادرانه - که ربطی هم به شما ندارد – با صدایی که غم و غصه در آن موج می زد شروع کرد
- الهی که من قربانت شوم، هیچ می گویی برادری دارم، دلش برایم تنگ می شود؟ این است مرام خواهر و برادری؟هی داد، تقصیر من بود که در مراسم عقدت با انواع ریتم های عارفانه و غیرعارفانه حرکات موزون انجام دادم؛ تازه کراواتم را هم با لباس داماد ست کرده بودم، یادت هست؟ آخ، انگار همین دیروز بود، چقدر دلم برایت تنگ شده. دو ساعت راه که بیشتر نیست و تو خود خوب می دانی که در خانه تنها من هستم و پدر و خدای تبارک و تعالی، بیا دیگر...
"فردا صبح زود راه می افتم و ساعت 8-9 خانه ام"
تنها همین جمله لابلای حرف های خواهر برای پسر کافی بود. او که به طرز فجیعی خر کیف شده بود و دیگر نعره های عارفانه پاسخگوی آن همه شور و سرمستی اش نبود، کامپیوتر را روشن بکرد و شروع کرد به حرکات موزون
                                                " بیا اینجا که موزیک خوراک دنسه..."


 

نوشته شده توسط در شنبه دوم آبان 1388

 

همه چیز آرومه

 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

کی گفته نرها را نمی شود دوشید؟

حرف مفت است٬ باور نکنید.

هر کس به شما گفت "نره" شما با خیال راحت بگویید "بدوش".

اگر هم بلد نبود بفرستیدش پیش خودم

نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم مهر 1388
انصافا خودتان قضاوت کنید. شما باشید انگیزه ای برای حل مسائل درسی مثل دینامیک برایتان می ماند؟
عکس های سمت چپ از کتاب دینامیک مریام، ترجمه ی دکتر سینایی است که ظاهرا مثل خودمان اهل دل است. سمت راستی ها، حل المسائل همان کتاب است با ترجمه ی دکتر محجوب مقدس که تقدس و نجابت اش را لای خط به خط کتاب می توان دید.

این عکس را ببینید. درست است که ماشالله هزار ماشالله ( چشم میلاد کور )، هیکل خانم کاملا ورزشکاری است اما جدا در نگاه اول کسی متوجه می شود که عکس مربوط به  المپیک بانوان است؟ بیچاره دکتر سینایی هم بی سروصدا در متن سوال از "دونده" استفاده کرده بلکه تمرکز دانشجویان عزیز به هم نخورد و مثل بچه ی آدم سوال را حل کنند؛ غافل از اینکه "برادر" محجوب - که عضو هیآت علمی دانشگاه امام حسین هم هست – به جای اینکه حداقل موهای این مادر مرده را با فتوشاپی چیزی کوتاه کند، "دونده" را بنا به مشاهداتش "بانو" ترجمه کرده.
آنهم چه بانویی؛ بانوی 54 کیلویی.


 

  این یکی اما شاهکار است. نه توضیحی می خواهد و نه چیزی دیگر. کاملا بدون شرح است. خودتان قضاوت کنید. بیینید چگونه با احساسات قشر روشنفکر مملکت ( دانشجوها را عرض می کنم ) بازی می کنند. آخر یکی نیست به این دکتر محجوب بگوید، الهی قربان آن حجب و حیا ت بروم، خداوکیلی همچین دامنی تنت کنند، منچ هم می توانی بازی کنی که این "عزیز دل" مو بور را به تنیس بازی کردن واداشته ای؟

 

نوشته شده توسط در شنبه هجدهم مهر 1388
"چرا درست همون موقعی که آدم فکر می کنه یکی رو خوب می شناسه و خیلی بهش نزدیکه، اتفاقی میوفته که می فهمه اشتباه کرده؟"
هنوز این سوال اش یادم هست. وقتی پرسید جوابی برایش نداشتم، الان هم ندارم، فقط فرقش این است این بار من باید این سوال را در ذهنم بچرانم. حس مزخرف فهمیدن و اینکه چرا یک دوست باید این همه مدت دروغ گفته باشد را هرگز اینگونه درک نکرده بودم.
راستش خوب که فکر می کنم می بینم خودم هم کم به دوستانم دروغ نکفته ام، خیلی وقت ها برای فرار از مسئولیت ها و گاهی هم فقط محض امتحان کردن و دیدن عکس العمل ها. پس قاعدتا انتظار رفتار متقابل را هم داشته و دارم، اما دیدن رفتارهای عجیب و غریب از کسی که اصلن چنین انتظاری از او نداشتم برایم خیلی سخت بود. اینجور مواقع هرچه دروغ سنگین تر و دروغگو عزیزتر باشد، فرار کردن و خود را به کوچه ی علی چپ زدن آسان تر است.
سخت نیست، شما هم اگر خدایی نکرده اینطور شدید امتحان کنید٬ حتما جواب می دهد. خود را به بی خیالی بزنید و کارهای طرف را توجیه کنید، کافی است با این جمله ی چندش آور شروع کنید که " خب منم اگه جای اون بودم همین کار رو می کردم".

اگر احیانا مثل من پشت بند آن جمله توی دلتان گفتید"نه، کی گفته" و باز هم احیانا اگر جوش آوردید، سوت بزنید، سوت بلبلی...

نوشته شده توسط در یکشنبه دوازدهم مهر 1388
 
درست است که دور ماندن از خانه،اتاق و خیلی چیزهای دیگر بدجور کلافه ام کرده و خواندن درس آنهم از صبح تا شب دیگر حسابی فرسایشی و خسته کننده شده اما گاه که دور از نق زدن های همیشگی ام با خودم خلوت می کنم و دلخوشی ها و داشته هایم را می شمرم، می بینم اوضاع ام از خیلی ها بهتر است.

میلاد از همان موقع که آمده ام کافی است بفهمد کمی حوصله ام سر رفته و در خانه تنها هستم تا به صرف اینترنت و گپ زدن و دیدن فیلم به خانه شان دعوتم کند؛ اگر هم که طبق عادت ناز کنم و بهانه بیاورم از آن سر تهران می کوبد و می آید و حسابی شرمنده ام می کند. سرور هم با اینکه اینجا نیست، همیشه گرمی محبت اش را حس میکنم. می دانم مثل خودم (شایدم بیشتر) کارها و مشکلاتی دارد اما تلفنی یا اینترنتی وقت می گذارد و غرغر کردن های من را تحمل می کند و با شوخی هایش حسابی سرحال ام می آورد. مثل سجاد که این روزها خوب می دانم به شدت درگیر مشکلات ریز و درشتش است اما او هم ...
مطالب وبلاگم را هر چند وقت یک بار می خوانم و خاطرات تلخ و شیرین ام را مرور می کنم. اینها را اینجا نوشتم که اگر روزی باز خوشی زد زیر دلم و خواستم نق زدن را شروع کنم یادم نرود که موقع تنهایی - همان موقع که تک و توک دوست های دانشگاهی ام ماهی یک بار آنهم برای گرفتن جزوه و اینجور چیزها اس ام اس می دادند – دوستان عزیزی داشته ام که به یادم بوده و هر کاری که از دست شان برمی آمده برایم انجام داده اند.

نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

خب چه خاکی بر سرم بکنم؟هرکسی یک ضعفی دارد. اصلن مگر آدم کامل و بدون نقص هم در این دنیا وجود دارد. دست خودم که نیست٬ روی ماهش را که میبینم از خود بی خود می شوم٬ دست و پایم شل می شود. بعد از آنکه یک لیترش را چند دقیقه ای سر کشیدم٬ به پدر و مادر آن مرتیکه (یا زنیکه) ای فحش می دهم که تولیدش را از آلمان وارد و به "جنب چشمه شلمزار" در چهارمحال بختیاری آورد.

هرچند شلوارهایم برایم تنگ شده اند و پیراهن هایم تنگ تر٬ اما هیچوقت فکر نمی کردم با ۹۱ کیلویی شدنم تک و توک مردم توی کوچه موقع پرسیدن اسم محله و یا راهنمایی خواستن برای پیدا کردن آدرسی به جای "آقا ببخشید" بگویند "ببخشید حاج آقا"...

نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
به من چه؟ اصلن مگر بابام دندان پزشک بوده یا ننه ام که بدانم بعد از عصب کشی باید چه خاکی بر سرم کند؟ د اگر می دانستم که نمی گذاشتم دختره ی نیم وجبی به ریشم بخندد. چکار کنم، ترسیدم. دیدم از آن دخترهایی است که زیادی به قر و فرش می رسد، گفتم شاید گیج بازی درآورده و یادش رفته برای چه زیر دستش خوابیده ام.
مته را که نزدیک آورد صورتم را عقب کشیدم و
"اه ! په بی حسی؟ آمپول؟!؟ "
عینکش را که شبیه شیشه ی کلاه موتور سواران بود بالا زد و در حالی که سعی می کرد مهربان و خونسرد به نظر بیاید گفت
- عزیزم درد نداره، مگه عصب هاش رو برات نکشتن؟
- عصب چیه؟ عصب کشی رو که دو هفته پیش انجام دادم تموم شد، این پایینی رو می خوام پر کنم
انگشت اشاره ام را هم گذاشتم رویش.
به همکارش نگاهی کرد و بعد با لبخند رو به من گفت
"عزیزم دو هفته پیش برات پانسمان اش کرده، حالا من باید پرش کنم برات، اجازه می دی حالا؟"
سرم را که به نشانه ی تسلیم روی تخت گذاشتم یاد خرده موادی افتادم که در این دو هفته موقع مسواک زدن از لای دندانم می ریخت و ناراحتیم از اینکه چرا این زنیکه ی فلان فلان (1) شده از مواد نامرغوب استفاده کرده !
قبل از اینکه کارش را شروع کند به دندان پایینی هم نگاهی انداخت و
"اه، این که باید عصب کشی بشه "
فرصت خوبی گیر آوردم که پوزش را بزنم، یک لبخند "یه وری" زدم و گفتم
"نه بابا، دکتر معینی (2) گفت نمی خواد، اینها اینم OPG ."
OPG را تازه یاد گرفته ام، اسمش با کلاس است اما خودش شرم آور. باید سرت را روی دستگاه بگذاری و لوله ای که جلوی دهانت  است را گاز بگیری، و صبر کنی تا دستگاه دور سرت بچرخد. خیلی حس مزخرفی است؛ مخصوصا وقتی خانم رادیولوژی به آدم می گوید "اینجا رو گاز بگیر عزیزم، تا وقتی هم که من نیومدم ولش نکن".
عکس را که نگاه کرد با شک گفت
"خیلی عمیقه، حالا باز می کنیم ببینیم چی میشه"
نمی دانم این چه سری است که در این کلینیک (2) حتما باید دکترها در حالی که دست هایشان تا مچ توی حلق مریض است با دستیارشان حرف بزنند. در همان 5 دقیقه ی اول فهمیدم که مجرد است و اهل دل . می گفت از صبح تا ساعت 7 اینجاست و از 7 تا 9 هم باشگاه می رود. ناراحت بود که چرا هیچ وقت لاغر نمی شود و همیشه "توپر" به نظر می آید. وقتی به همکارش گفت دو سال است که هر شب دو ساعت ورش می کند خیلی دلم می خواست توی چشم های سبزش نگاه کنم با محبت تمام بگویم " هه، ریدی عزیزم" . "ریدی" را هم کش دار می گفتم که حسابی دلم خنک بشود. یک ریز فک می زد و لابلایش چیزهای با اسم های عجیب غریب را که همکارش برایش می آورد، در دهانم فرو می کرد. نمی دانم چه بود، هرچه بود خارجی و با کلاس.
کار "بیتا" جان که تمام شد ازم خواست دهانم را بشویم، تا شستم سریع پنبه را درآوردم و گفتم
"اگه اشکال نداره بعدا برای پر کردن بیام، امروز نه".
بیرون کلینیک که آمدم وقت خوبی برای خانه رفتن نبود، حتما می فهمیدند که پیچانده ام. از کلینیک تا ولیعصر را پیاده آمدم و یک دل سیر رضا صادقی گوش دادم. پیاده روی خوب بود، قیافه ام را خسته و درد کشیده نشان می داد. حیف "بیتا" جان سفارش کرده بود که تا دو ساعت نباید چیزی بخورم وگرنه ته همان بلوار کشاورز سر خر را کج می کردم و خدمت "هایدا" جان سلامی عرض کرده و عاشقانه در آغوش می کشیدمش.
به خانه که رسیدم خوشبختانه مهمان داشتیم و کسی مرا تحویل نگرفت؛ به جز قرص پروفنی که خواهرم داد که کمتر درد بکشم. شب سختی بود، نه می توانستم لبخند با لب غنچه شده ام را تحمل کنم، و نه می توانستم تصویر زرشک پلوی روی میز را که نخوردم فراموش کنم.


1) در بخش عصب کشی بود، فکر کنم اسمش خانم یاری بود.
2) رئیس بخش تشخیص بود که از شانس من آن روز عکس من را او نگاه کرد و ویزیت ام کرد.
3) کلینیک 600، تقاطع کارگر و فاطمی.

نوشته شده توسط در سه شنبه دهم شهریور 1388